Monday, June 21, 2010

بزن بر...ه

بسم الله ...
بازم تحویل پروژه دارم، دوباره دقیقه 90 رسیدم سروقتِ پروژه،
آمدم می بینم چه وضعیت اورژانسی ای هم هست خدا وکیلی؛ اصلاً تعجب نمی کنم که هیچ؛ بلکه حتی یکباره خوشحال هم می شوم ! یک حسّی اینجا بهم می گوید:
"ای وَل! هنوز هم دانشجوی معماری هستی ها !" ...
شبهای تحویل پروژه قیامتی بود، تمومی نداشت، شُکرکه همیشه هجوم شلوغیها با انبوه رحمت توام بوده است...
حجمِ استرس، بُهت و سَردر گُمی، سکوتِ بی رمق، کرِ کرِ خنده، خُر خُرِ بنده و سایرین در عین بیداری؛ قطعات چوبِ بالسا ، مقوا، یونولیت ، چیپس،آجیل؛ حرکتِ چسب مایع روی میز پینگ پنگ، پیژامه ی طرف ، مسواک طرف؛ طعمِ رد بول ، چای و قهوه ، بوی پیتزا ، هشیاری ترم پایینی، حمله ی ترم پایینی...

دو نفر بودیم اکثراً، من و عباس؛ "پَت و مَت" لقب داده بودند ما را، کارمون درست بود همیشه ، ولی خب ، ملت مزاح میفرمودند.پ
خلاصه...ایام تحویل که میشد، بچه ها می آمدن کمک، یکی از یکی دیگر بهتر، با مرام تر...
-«مهندس! برای آمفی تئاتر خروج اضطراری نذاشتین؟ »
 * کجا؟!!... امکان نداره! ببینم... آره ...راست میگه؛ البته این قسمت رو "عباس" اتود زده !

- « اینجا تو لِوِلِ 7+ یک دَری هست که به نظر می رسه اون طرف تو آسمان باز می شه
، چی کارش کنم؟!! »
* اِ، جدّی؟ بِزَن بِرِه ! (یعنی یک طوری ردیفش کن! از همینجا بود که اصط
لاح معروفِ "بزن بره بهتر است " به جای عبارتِ " کمتر بهتر است " میس وندر روهه ، در دانشکده ی معماری رونق گرفت.)

- « تو پلان طبقه 1- یک ستون تو وسطِ دستشویی ...»
 * بزن بره !...
- « مهند س مگر برش می تونه بر اساس پلان نباشه؟!! »
* بعله پسرم، چرا که نه! در معماری غیر ممکن نداریم! بعدش هم شما قرار بود که به مبلمان فکر کنی
فقط، مگر نه؟!!»

- « مهندس پروژه یک کم دودَر به نظر می رسه؟!!»
 چی؟ چی گفتی؟!! بی ادب ، بی احترام! ترم پایینی، نَفَهم! بیرون!...از پیتزا هم خبری نیست! ف-

خدا سایه ی ترم بالایی رو از سر ترم پایینی کم نکند، و با لعکس...این طرف از لشکر کمک ها خبری نیست،...لازم است که کلّ پروژه رو به تنهایی اتوکد بزنم شخصاً...کدخدایی باید ما را ...عزم وهمتی ، شوقِ حرکتی!

«هله نوميد نباشی که تو را يار براند

گرَت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پسِ صبر تو را او به سرِ صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها

رهِ پنهان بنمايد که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سرِ ميش ببرد
نَهِلد کُشته ی خود را کُشد آن گاه کِشاند
چو دَمِ ميش نماند ز دم خود کُندَش پُر
تو ببينی دم يزدان به کجا هات رساند

به مثل بگفتم اين را و اگر نه کرم او
نکشد هيچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سليمان به يکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گِردِ جهان گشت و نيابيد مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هَله خاموش که بی گفت از اين مِی همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند»
مولانا

جالب اینجاست که همیشه آخرش کار می رسد و پروژه بسته می شود...پس تا وقت هست بزن بِرِه ...

-»ف

No comments:

Post a Comment