Saturday, May 15, 2010

...پِلک باید زد

...بسم الله الرحمن الرحیم
آن جا که انسان به راه افتاد و پیمود گذرها، نور بود و سایه ای بر سر نبود.هر چه رفت بر وحشتش افزود؛ آسمانی بود بر فرازِ سر افراشته و بی کرانِ دشت و این وسط مقیاسِ خُردِ قامتِ خسته، آفتابی بر سر و وسعتِ ناشناخته از هر طرف پیشِ رو؛ گویی هستی تمام به نظاره ی این مخلوقِ نو رسیده مشغول باشد، و نه این که زل زدن ها و خیره سری ها از سوی آدم! زان طرف رانده و این جا نیز مانده، که چه وضعیت است این آخر؟ بشر را دلهره ها بود از هر چه گنبد نیلی وآن خورشیدِ ذره بین در دست و بی پناهی در دشت...این چنین جزءِ ناچیزی مابین آسمان و زمین سر گردان که چه اتصال و چه نامبارک حضوری است این دیگر مرا؟ گام ها در نا آشنایی و بی قراری ها جاری، تا مگر در جایی توان دَمی را به سُکنی نشستن؟
این چنین گردید و گشت تا عاقبت، تک درختی در بُهتِ دیده نشست ، پایش از پیمودن شکست؛ چیزکی بود نه در عظمت همپای آنچه از یاد برفت که ملموس و درحد و اندازه، پیش آم
د به زیرِ نوازش ها، به دستانِ درخت؛ تا که افتاد به آغوش سایه سارش، بشکست نور وتکه ها افتاد بر سرش، همه از لابه لای برگ و یال درخت، ذرّه ذرّه گشته آفتاب و نرم نرمک از انبوهِ شاخه ها برطاقِ گونه اش پای دوانده، قرارش به جا ودر پناهِ چترش خودی یافته، درعزمِ محکِ بر اختیارش، دست خود پیش راند و دستش گرفت، به بازو نیرو دواند و ساقش شکست، آهی از نهاد درخت بر آمد و آدم نیز هم، یعنی که دردم آمد!، و یعنی که یادم آمد!، که آدم بودم و آنجا بودم و سیبی بر چیدم و ناگه جدایی ... حاصل افتاد، ای عجب حکایتی و آشفته خاطره ایست مرا درعین بیداری و ناباوری...ف
انسان در پناه درخت به
یکباره لبریز شد، از حضور نور و سایه ها؛ نه یکسره تابشِ خیره کننده است و نه کورسوی غارگونه؛ پویایی و حرکت شاخه است که مانع از ایجاد ملال است در میدان دید، آن زیر که سِتان خوابیده ای هر لحظه ای تنوع است از فرمانِ باد و تسلیمِ شاخه و تجلی های نورِ درشکست افتاده، طبیعت عاری از هر گونه تکرار و دلزدگی هاست، بلکه جاریست از پیوست و اتصال، چنان هم آوایی و هم آهنگی که از آن ایده ها خواهی گرفتن، درساختن و هنرآموختن، درنگارشِ معماریِ آدم وار...ف
استادِ بلا تردید لوکوربوزیه می گو
ید: « معماری عبارت از بازیِ هنرمندانه، دقیق و خیره کننده مجموعه ای از اجسامِ ساخته شده در زیر نوراست.چشمهای ما برای این آفریده شده اند که فرمها را زیرِ نور ببینیم.این سایه و روشن ها هستند که فرمها را در مقابل ما برهنه می سازند.مکعب، مخروط، کُره، استوانه و هرم اولین فرمهایی هستند که نور آنها را به ما عرضه می کند.تصاویر آنها ناب، ملموس و صریح هستند.»
یکی گفت: یعنی چی!، این چه طرز صحبت کردنِ از یک مهندس؟ 4 تا آمار و ارقام بده تا درست حسابی میزانِ نور یک فضا به مساحت وحجم فلان و به کاربری فلان را به دست بیاریم!
- شرمنده ی اخلاق علمیِ تمامی دو
ستان، چُرتکه و ماشین حساب و نوه و نبیره و نتیجه و...هم هستیم! از دست ما بر نیاید چنین چیزها، لطفاً به لیست مهندسِ روشنایی در یِلّوپِیج مراجعه شود! ف
نور که باشد اندامهای یک بنا معرفی میگردد، کل بود و حال اجزاء را، جلو
آمده وعقب رفتگیها را، فرم و پیوندش با دیگر اعضاء هدایت بصری می دهد. پیش تر از ورای فاصله و سپس وقتی که می رسی در ابعادِ حرکت و لمس، و در می یابی حِسّ آن بافت که از دور در تلالوءِ تابش چنان می نمود و حال از این فاصله به نازِانگشتانت شرحِ هنر میگوید؛ ارگانیک بودن را می توان در گردآوری اجزاءِ مکمل و هماهنگ تفسیر کرد. دست و پایی و تنی، ساق و مفصل، ناخنی.اینها یکدیگر را لازم اند و نه کافی














و چه پر معنا سخن رانده است آن خدا بیامرز مرحوم لویی کان :« ماده، نور خاموش شده است... وقتی که نور دست از نور بودنش بر دارد ماده می شود.
در سکوت، تمایل بودن نهفته است، بودن برای چیزی؛
در نور نیز تمایل بودن نهفته است، بودن برای خلق کردن چیزی...» ل-ک
وقتی که زاویه دید عوض می شود، پرسپکتیوِ جدید برابر رویت حرفها دارد، از آنچه امتداد یافته و رَدّپا دارد از قاب پیشین تا بدین جا، شمایلی است که در گردش است از رُخ تا به نیمرخ؛ بُعد ها می گذرد و پیوسته سطح و حجم پیوند می خورند و در می گذرند از هم، این ذات براین وفق می شتابد، تا که نوری جاریست در رگِ لحظه، و تا که مکانی در محیطی عزم گیرد شکل گرفتن و رُخ نمودن...ف
تسلسل از نور و نیم سایه تا به تمام سایه ، سِناریویی می نویسد از نوع و نحو گردش ها و حرکتها درعمق فضاها؛ البته که انسان را اختیار است، ولی از طرفی هم نظر جویای هدایت است، و به سیرِخطّ و ربط مشتاق، چه پنهان وچه آشکارا؛
بافت است که حِسّ تن برانگیزد، خاطره ها از تجربه ها، همه بکر و واضح جان گرفته؛ هرآنچه که از کودکیها نقش بَستست در تار و پود درون، در نبودِ سمع و هوش و درعدم شاهینِ دید.وقتی که حسِ تعلّقِ به یک فضا باشد، آن جا هویت می یابد و به لفظِ مکان می رسد...ف










No comments:

Post a Comment