Saturday, April 24, 2010

... لرز لرزان

وقتی سؤال « لرزه ناشی از چیست؟» مطرح شد، جوابهای بسیاری هم رسید از پس آن، از این دست:ف
-«حاصل ارتعاش است، موج است...»
ف-«آخه رو حالت ویبره است!»
-« لرزه اش طبیعیه، موتورش مثل بنز کار می کنه ...»
ف-«تکان و جابجایی مداوم در واحد زمان را گویند...»ف- نوه:« بابا بزرگ خوب هِد میزنی، نگفته بودی رَپ دوست داری! » بابابزرگ:«الهی پیر بشی، پارکینگسُن بگیری پسرجان!»-« تو باز فیلم ترسناک دیدی؟ برو لباستو عوض کن تا سرما نخوردی!»ف
-مدّاح:« جماعت یک صلوات محمدی دیگه بفرستند، می خوام این بار سقف حسینیه رو سرم خراب شه ها!»ب
-«رعشه میتواند به دلیل کمبود قند در خون باشد.»ف

- مرد مشهدی:«جُواد بپر بیرون، یَره زلزله ی به خدا!»ف
- زمستان سال 1390 هجری شمسی:«سرده، یخ کردم!، کی بود گفت انرژی هسته ای 200 تومن بسته ای گرما میاره واسمون؟»ف
-« یکی بِره اون آهنگ بندری رو خاموش کنه، این هوشنگ آخرش آرتروز سینه می گیره!»ف ل - تازه وارد :«این دیگه چه جور مخلوقیه؟!!» مسؤل :« جناب خردادیان هستند ، در حال تدریس رقص عربی می باشند.!» ف

این ها هست و اما جریان دیگری هم هست در راستای سخن؛ طرفِ زلالش را
باید که درمشتِ معنی کشید، دستِ اول را نشاید که چشیدن،
وا رَها یش هین
که دستت شسته دادی، چشمه را شوق است در جوشیدنش...

سیبی به لرز افتاد، احوال شاخه پرسید

شاخه وَرا گذر داد، سوی هوا نظر داد
احوال باد پرسید، ف


نیمَش به رُخ نگشته، بادش تُفی بیانداخت

جُنبید و حرفش آمد، گفتا که من نبودم

ابراست و جویبار است، لبریز و بیقرار است

اندر وقوعِ حرکت، هم نیز بیگناهم


رفت و به پای گفتش، رعشه به صوت افتاد

تکرار گشت صدها، تا که به ساقه افتاد...ف

سیب و رُخِ شِکفته، دیده به آب شُسته

سیب ونفَس دمیده، برپای خود تنیده

یعنی« چه جایِ پرسش؟»، ساقه چنین گِره
بر، پایِ سخن بیانداخت

گفتا که ریشه است و پیدا نمی نماید، سخت است چنگ و زخمش


و آلوده است این خاک


چرکی بیارد این ریش، جانم به تَب که اُفتد،ف

ساقم کمی بلرزد، شاخه به جُنبش اما میوه به رقص در آید

گفتند و از نِگاهی شرحی به نقد کردند

داد از سُخن بگفتند، حُکمی به رأی دادند

سیب از هدف جُدا و تقصیر دار خواندند

خونش به سُرخی تن،ف

جان را که سُست کردند، از دار قطع کردند

افتاد و قاه قاهی از جاذبه بر آم
د

ناگه به هوش آمد، خاکی شد و زمین گفت

چرخ است مُدام گردد، یک دَم فرو نشیند

از زلزله و جُنبش دائم قرار گیرد

دورِ مَلِک طواف و دورِفلک بچرخد

تا هست این نوا و تا وَصل این تمنّا:ف
لرزه به لرزه هایم ، قطره به قطره هایت

لرزه به تن در انداز، قطره به چشمه انداز...نی
مولانا سالها پیش از این فرمود:«چون که فِتادم زِفلک ذره صفت لرزانم، ایمن و بی لرز شوم چون که به پایان برسم...» گویا که می دانست صفت ذرّه و خصلت آن، جُنبش و گردش هاست، گویی که از راه دل و شهود از احوال اتم با خبر بود، (البته ناگفته نماند که مولوی به انرژی هسته ای و سیاست کاری نداشته و موضع خود را شدیداً بی طرف برشمرده بود!) این بود که از ذره ها و لرزه ها سخن می راند؛ در باب این تک بیت است که بسیار دست و پا می رود از ما، (به قول معروف :بال بال می زند) تا که مگر انبوهِ ناله های سخن را یارای شرح و بیان نغز گفتارِ زبردستی باشد...دریاب کوته نظرم را...ف
من ندانم و نپرسم که چرا، که چرا لرزه بر اندامهاست؟

برگ است و شاخه است یا ساق و ریشه است؟

موج است و نور است هر لحظه ما را از سیرتِ جان؟

یا که مُرادی است بیرون تنیده از صورتِ جان؟

تن را سِپُردی اندیشه لرزید، با جان نشستی پیداست تردید

غوغای پنهان در کارِ هر«هست»، تا اوج بودن فریادِ هر«هست»ف

هر کس نوایی، رقص و شتابی...ف


طرفی ندارد سرچشمه ی عشق، گر«هست» جانت وَر «نیست» باشد

ساکن مَپندار، کش چاره ای نیست لرزه بر آرد

نَفست بکوشد، لرزش بپوشد، چیزی بنالد، اسمی بر آرد

نامت نشان از لرز و نوایت، لب بسته داری، پیدا صدایت

هر کس به رسمی آرامِ خود یافت، گم کرده سر را، بر شانه می بافت

ای «ساقیا : برجان ما چون جرعه ها می ریختی،»ف


لبریز از پیمانه ات افزون «چرا می ریختی؟»ف


«گر نمی جستی جنون ما؟»... سر و دستار ما؟

از چه طَلب؟!ف

لرزه ها افکنده در ساغر، کمان از ساقه اش می ساختی؟

جان ما با خاکِ تن آمیختی...ف


« ما نبودیم و تقاضامان نبود» آری

لیک زینهار از آن پس لطفِ تو، «نا گفته ی ما را شنو...» نی




No comments:

Post a Comment