بسم الله الرحمن الرحیم
"بشنو این نی چون حکایت میکند ، از جدایی ها حکایت می کند" ... البته گویا این شعر رو قبلا مرحوم مولانا استفاده کرده بوده
برای شروع کتابش!، بنابراین باید اعتراف کنم که : شرمنده ی اخلاق ورزشی تمامی اهل فن ، برای یک لحظه جو گیر شدم، فکر
کردم دارم مثنوی می گویم...( نکته: در این شرح هیچ پاک کن و ابزاردیلیت نداریم، چونان کروکی ای که شروع شود و هر خط که
زاده آید، خوش می نوازد این تهی دستان ورقم را... وب پیج امروزی) ف...
این که هدف از این وبلاگ چی هست؟ مسأله ی دشواری نیست، بالاخره غم غربت از یک جایی باید سر در می آورد (یا یک
چیزی تو همین مایه ها !). من نمی گویم ، ازقدیم الایام گفته اند بارها:"هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، بازجوید روزگار
وصل خویش ". این هست که از شدت بی خویشی به فغان آمده ام و هم ، نفس بریده ام ...(به قول یک عزیزی: شفای آجل) ف...
این شد که بر آن گشتم که یک دفترخاطرات آنلاین از خودم در و ...(ازجمله تشعشعات زبان برره، لاجرم به کار آید گهگاه...)
امید این که : خداوند زبان قلم مرا و آن کیبورد مرا از آفت ریا و خودبینی باز دارد...گزندی که هیچ بنی بشری را زینهارندارد...
"صد هزاران دام ودانه است ای خدا، ما چو مرغان حریصی بینوا"... برای درد دل نیامدم، برای مزه پرانی نخواهم آمد و بحث و موعضه ای هم در سر ندارم، ... به قول یارو گفتنی (یا همان "یرگه "مشهدی، که در دنیا نظیر ندارد!) آمده ام که نفسی را دور هم باشیم، از هم بشنویم و با هم باز گوییم آنچه را پیشتر بر گوش جانمان سرودند وجز تک نواها ی لرزان از آن سراغ ندارم اکنون...
، بسیار غریب آمده ام خویشتن را، گویا با آینه گنگ آمده ام...
هر کی که این درد را چشیده، بسم الله بیاد وسط...( از پذیرفتن حرکات موزون جدا معذوریم!) خلاصه که مخلص چهار کلام حرف فارسی هستیم .هر چی که از دل بر آید ، زود باید باز گفتن که جز این دوستی را نشاید. "هر که را جامه ز عشقی چاک شد ، او ز حرص و جمله عیبی پاک شد، شاد باش ای عشق خوش سودای ما، ای طبیب جمله علتهای ما،ای دوای نخوت و ناموس ما،ای تو افلاطون و جالینوس ما..."مولوی بس جان فزا سخن گفته، چنان که گویی سیلابی جاری ساخته از بانگ و غلغله،هیچ فرو کش نکند...هوای خرمن خود را داشته باش..."این نیمشبان کیست چو مهتاب رسیده، پیغمبرعشق است ز محراب رسیده ،آورده یکی مشعله آتش زده در خواب، از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده، این کیست چنین غلغله در شهر فکنده، بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده..."مولانا. و حقا که صیقلی می دهد این خسته نوایت را...شب به نیمه رسید وحکایتها باقیست...ف ...
"بشنو این نی چون حکایت میکند ، از جدایی ها حکایت می کند" ... البته گویا این شعر رو قبلا مرحوم مولانا استفاده کرده بوده
برای شروع کتابش!، بنابراین باید اعتراف کنم که : شرمنده ی اخلاق ورزشی تمامی اهل فن ، برای یک لحظه جو گیر شدم، فکر
کردم دارم مثنوی می گویم...( نکته: در این شرح هیچ پاک کن و ابزاردیلیت نداریم، چونان کروکی ای که شروع شود و هر خط که
زاده آید، خوش می نوازد این تهی دستان ورقم را... وب پیج امروزی) ف...
این که هدف از این وبلاگ چی هست؟ مسأله ی دشواری نیست، بالاخره غم غربت از یک جایی باید سر در می آورد (یا یک
چیزی تو همین مایه ها !). من نمی گویم ، ازقدیم الایام گفته اند بارها:"هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، بازجوید روزگار
وصل خویش ". این هست که از شدت بی خویشی به فغان آمده ام و هم ، نفس بریده ام ...(به قول یک عزیزی: شفای آجل) ف...
این شد که بر آن گشتم که یک دفترخاطرات آنلاین از خودم در و ...(ازجمله تشعشعات زبان برره، لاجرم به کار آید گهگاه...)
امید این که : خداوند زبان قلم مرا و آن کیبورد مرا از آفت ریا و خودبینی باز دارد...گزندی که هیچ بنی بشری را زینهارندارد...
"صد هزاران دام ودانه است ای خدا، ما چو مرغان حریصی بینوا"... برای درد دل نیامدم، برای مزه پرانی نخواهم آمد و بحث و موعضه ای هم در سر ندارم، ... به قول یارو گفتنی (یا همان "یرگه "مشهدی، که در دنیا نظیر ندارد!) آمده ام که نفسی را دور هم باشیم، از هم بشنویم و با هم باز گوییم آنچه را پیشتر بر گوش جانمان سرودند وجز تک نواها ی لرزان از آن سراغ ندارم اکنون...
، بسیار غریب آمده ام خویشتن را، گویا با آینه گنگ آمده ام...
هر کی که این درد را چشیده، بسم الله بیاد وسط...( از پذیرفتن حرکات موزون جدا معذوریم!) خلاصه که مخلص چهار کلام حرف فارسی هستیم .هر چی که از دل بر آید ، زود باید باز گفتن که جز این دوستی را نشاید. "هر که را جامه ز عشقی چاک شد ، او ز حرص و جمله عیبی پاک شد، شاد باش ای عشق خوش سودای ما، ای طبیب جمله علتهای ما،ای دوای نخوت و ناموس ما،ای تو افلاطون و جالینوس ما..."مولوی بس جان فزا سخن گفته، چنان که گویی سیلابی جاری ساخته از بانگ و غلغله،هیچ فرو کش نکند...هوای خرمن خود را داشته باش..."این نیمشبان کیست چو مهتاب رسیده، پیغمبرعشق است ز محراب رسیده ،آورده یکی مشعله آتش زده در خواب، از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده، این کیست چنین غلغله در شهر فکنده، بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده..."مولانا. و حقا که صیقلی می دهد این خسته نوایت را...شب به نیمه رسید وحکایتها باقیست...ف ...
مارچ 21
1:00 am
ونکوور
1:00 am
ونکوور
No comments:
Post a Comment